
تاکید فیلم بر یافتن خویشتن خویشه که مورد مد نظر فیلم در بدترین شرایط به این امر دست پیدا میکنه.
تخلیه احساسات و اشتراک گذری اون یک اصل روانشناسیه برای راحت تر کردن سختی مشکلات زندگی،
در این فیلم هم شخصیت اصلی این اصل رو با روی آوردن به "نوشتن" درک میکنه چرا که زیاد اهل حرف نیست.
این ما هستیم که از درد و دل ها و زمزمه های "پرشس" آگاهیم،
چرا که در مقام یک شخص سوم داریم داستان زندگی اش رو میبینیم و شاید گاهی دست به قضاوت هم بزنیم.
داستان در مورد دختریه که فقط 16 سالشه و از چاقی مفرط رنج میبره و برای بار دوم از پدر خودش بارداره،
توی خونه تو سری خوره و تمام کار خونه به دوشش هست پدرش یه دائم الخمره و مادرش اون رو رقیب [هوو] خودش میدونه به دلایلی که در بالا گفتم.
مدیر مدرسه از مدرسه اخراج اش میکنه و اجبارا به مدرسه ای برای دانش آموزان با وضعیت تحصیلی خاص میره.
اونجا با خانم معلمی آشنا میشه و بارقه های امیدی در زندگی تاریک اش پیدا میشه که خیلی دوام دار نیست ...
در مورد شخصیت پردازی اش واقعا جای حرف داره این فیلم، کارگردان اش برعکس چیزی که فکر میکردم یک مرد هست،
"لی دنیلز" واقعا کتاب رو فهمیده و به درک درستی از جهان بینی یه دختر 16 ساله ی باردار! رسیده.
سکانس های هجو آمیز رویاهای دخترک واقعا عالی اند.
پرداخت شخصیت اصلی بی نظیره، بقیه کاراکتر ها هم به جزئیات کامل معرفی میشن حتی مشاور بیمه!
این رو هم بگم مشاور بیمه خانم "ماریا کری" خواننده بود که من یکی واقعا تعجب کردم!
نکته ی مهمی که در سینمای ما خیلی بهش اهمیتی داده نمیشه.
تهیه کننده ی اثر "اپرا وینفری" پولدارترین زن سیاه پوست دنیاست، با توجه به دوران کودکیه پر تلاطم و سخت خود اپرا وینفری که دست کمی از شخصیت اصلی فیلم هم نداره میشه فیلم رو باور کرد ... خیلی راحت ...
امتیاز به فیلم : 8.5
داستان و شخصیت پردازی : 10
استفاده از تکنیک های تصویر برداری از جمله اسلوموشن و دوربین روی دست : 9
برچسب ها : فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های هالیوودی ،یادداشت ها
You Don't Mess with the Zohan
![]()
فیلم آقای دنیس دوگان رو دیدم (نمیدونم درست نوشتم یا نه!)
نویسندگی اش هم کار خود آدام سندلر هست و دو نفر دیگه!!
داستان در مورد یک مامور درجه ی یک و همه فن حریف و مافوق بشر و ... ارتش اسرائیل هست که از کشت و کشتار خسته شده و می خواد به آروزهاش برسه تا این که به جنگ ادامه بده! میزنه و این آقا میتونه خودشو گور به گور کنه بره آمریکا و تو یه آرایشگاه مشغول بشه اما ...
از اونجایی که خود سندلر هم یه یهودی تیر تشریف داره! نوشتن همچین فیلم نامه ای کاملا ازش انتظار میرفت!
از سندلر تو فیلم های دیگه اش هم دیده بودم که روی مذهب اش تعصب خاصی داره!
یه فیلمنامه ی با پایه ای کاملا آبکی و نخ نما که البته برای یه کمدی بیشتر از این انتظار نمیره ...
بازی ها هم در همون حد معمولی باقی میمونه ...
شوخی های فیلم هم 98 درصد از لحاظ اخلاقی مشکل دار هستند!!
اما واقعا فیلم مفرحی هست گر چه جانب گرایانه است و کاملا بر ضد واقعیت ساخته شده اما برای خنده خوبه!

فیلم تلاش داره دو طرف متخاصم رو آشتی بده و اون هم به وسیله ی عاشق شدن یک یهودی که از قضا طرف اش یه دختر فلسطینیه!
حسابی روی فیلم سرمایه گذاری شده از جمله خود سندلر که تهیه کننده هم هست! بودجه اش 90 میلیون بوده!
شوخی های بسیار زشت با اعراب و سعی در دخیل جلوه دادن دیگر کشور ها در این اختلاف کهنه از بازی های سیاسی فیلم هست!
ماریا کری هم حضور افتخاری داره! [یه خواننده ی خیلی معروف!]
موبایل P1 هم توش تبلیغ میشه و آدام اضافه میکنه که "بلوتوث هم داره"
جالب اینجاست که پای ثابت فیلم های سندلر "راب اشنایدر" توی فیلم عرب هست!!
در کل یک فیلم به معنای واقعی کلمه سخیف! که البته کمی هم بهش خندیدیم! همین !
نکته : پوستر فیلم رو ببینید و سشواری که دست سندلر هست و یادتون باشه اگه دیدید از قضا مجید صالحی هم تو پوستر فیلم "بعدازظهر سگی سگی" عین همین سشوار دستشه بدونید که کی از روی کی کپی برداری کرده!!
امتیاز : 6
برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها

فیلم جدید آقای ادوارد زویک رو دیدم که قبلا ازش زیاد دیده بودم!
داستان در مورد یهودی هایی هست که از دست فاشیست ها فرار میکنند و به جنگلی پناه میبرند و با حداقل امکانات به زندگی پر مخاطره شون ادامه میدند.
فقدان قهرمان! در نتیجه متوسل شدن به هر کسی که کوچکترین نکته ی بالقوه ای برای قهرمان بودن رو داره!
قهرمان این فیلم یه یهودی نظامی هست که سعی میکنه طی دوران آوارگی و کمپ نشینی یهودیان فراری که روز به روز بر تعدادشون در جنگل افزوده میشد هست ...
به اون جهت میگم که قهرمان سازی هست که در پایان فیلم هم اشاره میشه که از اون ها و خانوادشون به خاطر این خدمت بزرگ هیچ تقدیری نشده ...
و مورد دیگه مقایسه های متعدد شخصیت های متفاوت فیلم بود که هر از گاهی اون رو با حضرت موسی (ع) مقایسه میکردند ...
در کمپ یهودی ها ادم های زیادی بودند که هر کدام نماد یک گروه بودند ...
- یک استاد دانشگاه و یک تئوریسن تیر! که نماد جامعه ی روشن فکر هست و همه رو به ساختن یک جامعه ی جدید دعوت میکنه ...
- خاخام هایی که کلا در فیلم با شخصت های اصلی و در واقع خواست دل مردم (به روایت کاگردان) مخالفت میکنند .. این گروه رو میشه به یهودی های مخالف ایدئولوژی صهیونیسم نسبت داد.
- یک معلم مدرسه که ایمان از دست رفته ی خودش رو در قهرمان داستان (دنیل کریگ) میابه و اون رو به موسی تشبیه میکنه ...
- برادر سرکشی که از گروه جدا میشه و به روس ها میپیونده اما با یک تزلزل درونی در افکارش مواجه میشه ...
- و ...
فیلم تقریبا دقیق و حساب شده ای بود ...
لذت بخش نه! اما تفکر برانگیز بود ...
در جای جای فیلم ایدئولوژی و تفکر صهیونیسم به خورد بیننده داده میشد!
مثلا :
- خدایا مردم دیگری با برگزین سرزمین دیگری را (برای ما) تطهیر کن.
- ما هر چیزی رو که می خوایم به دست میاریم اما بدون خونریزی ...
- تنها سلاح ما زمان هست ...
در مورد همه ی اینها میشه کلی حرف زد که اینجا جاش نیست!
در کل من از ساختار فیلم خوشم اومد و جالب بود اما خب از دیدگاه تفکرات که دیگه یه خورده توضیح دادم.
بازی ها : 8.5
جلوه های ویژه : 8
داستان : 8
روایت داستان : 8.5
سینماتوگرافی : 9 حدودا!
در کل : 7.5
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام
در ابتدای آفرینش دودرخت در بهشت در اختیار انسان قرار می گیرد :
خداآدم و حوا را پس از دست اندازی به درخت دانش مستوجب کیفر دانسته و ایشانرا از بهشت می راند
و درخت حیات را از دست ایشان پنهان می سازد .

پنهان شدن درخت حیات از دست انسان باعث ایجاد عطش وی در پی یافتن "چشمه" حیات میشود
و این درخت حیات که بعنوان چشمه جاودانگی معنا یافته را اقوام "مایا" مییابند
ولی جد بزرگ ایشان خود را فدای زندگی جاودانگی کرده
و با تقدیم جانخود به درخت حیات برتری آن را نسبت به درخت دانش که در اختیار انسان است
به چالش نمی کشاند و خود به سوی هاله ی "شیبالبا" که جایگاه مردگان است عروجمیکند.
متن فوق درون مایه اصلی داستان فیلم است.
یک فیلم کاملا چند وجهی ...
خیلی سخته در مورد همچین فیلمی نوشتن.
با توجه به متن ابتدایی پستم اندکی ادمه میدهیم!
البته مسلمون ها اعتقاد دارند که یک درخت وجود داشته همون طور که در قرآن کریم داریم :
"و لا تقربا هذه الشجره."
از آن پس قوم مایا وظیفه بزرگ خویش را پنهان نگاه داشتن درخت حیات از دست سایر انسان ها تعریف می نماید .
آنچنانکه ذکر گردید انسان بدون توجه به "زمان و دوران خود" همیشه بدنبال رهاییاز بند پایان هستی بوده
و این نیاز عطش وی را برای بقا ، به جریانی مبدلمی سازد که هدف خویش را جستجو برای یافتن "چشمه" زندگی و تسلط بر آنمی داند
... این پنهان سازی درخت زندگی عطشی رو در انسان زنده میکنه که تا ابد هم گرفتارش میمونه
مگر در صورتی که خویشتن خویش غلبه کنه و به سعادت واقعی برسه.
در غیر این صورت این عطش که همانا وسوسه ای شیطانی هم هست نه تنها به زندگی جاوید ختم نمیشه بلکه به نیستی انسان می انجامه.
داستان سه دنیای مختلف رو شمال میشه ...
دنیای اول زمان حاضر هست و پزشکی به نام "تام" که همسرش در اثر تومور مغزی در حال مرگه.
دنیای دوم در قرون وسطا و در متن دنیای شگفت انگیز "قوم مایا" میگذره و سلحشوری که به دنبال آزادی اسپانیا و ازدواج با ملکه است.
دنیای سوم ...
برای این دنیا تعریف بهتری از "برزخ عرفانی" نتونستم پیدا کنم.
جایی که زمان معنایی نداره ... شما در حال هستید در عین حالی که در گذشته و آینده هم هستید!
جایی که همه چیز در کمال خودشه و شما حتی میتونید گذشته رو تغییر بدید ...


سوال اصلی فیلم رو "تام" بار ها و بار ها تکرار میکنه ... "من نمیدونم این چطوری تموم میشه ... "
"این" در واقع کنایه ایست از زندگی فانی که "تام" خودش رو دچار اون میبینه ...
نوعی پوچ گرایی که مرگ رو "نوعی بیماری" تلقی میکنه و سعی داره با ابزار دانش این امر الهی رو به چالش بکشه.
در جایی از فیلم میگه :
"مرگ یه نوع بیماریه ... و من درمان اش رو پیدا خواهم کرد."
این نگاه غلط بزرگترین مشکل سر راه "تام" در هر سه زمان هست.
و این مشکل ادامه داره ...
اون هر بار "ایزی" (همسرش که مظهر عشق در کالبد انسانیست) رو از خودش میرونه.
و هر بار خودش رو محدود به عنصر "زمان" میبینه.
و سعادت و رستگاری نهایی رو وقتی تجربه میکنه که روح اش رو از بند زمان و مکان رهایی میبخشه و در واقع میمیره.
و "مرگ آغازی است به سوی شگفتی" جمله ای که کاهن مایاها اون رو به زبون میاره ...
و اینطوری به سوال اصلی فیلم پاسخ داده میشه که "این (زندگی) چطوری تموم میشه؟"

در کل سه عنصر اصلی مورد نظر فیلم هست ...
زمان
علم
عشق
و البته مرگ که به نوعی نتیجه گیری این سلوک عارفانه ی فیلمساز هستش.
مرگی که سرآغازیست به سوی بی نهایت نیاز دیگر انسان تا رسیدن به کمال مطلق و درک پروردگار .
ساعت ها میشه در مورد این فیلم حرف زد.
دوست داشتنی بود و خوش ساخت ...
و البته از مهم ترین عوامل تاثیر گذار بودن موسیقی بی نظیر فیلم بود.
و البته تدوین پیچیده و تو در توی فیلم که کاملا با حال و هوای شخصیت اصلی هماهنگ بود و در نوعی سردرگمی به سر میبرد.
بازی های جون دار و باور پذیر و قدرتمند هیو جکمن و ریچل ویز هم مکمل فیلم بود تا تبدیل بشه به یکی از بهترین معناگراهایی که تا به حال دیدم.
تا یادم نرفته این رو هم بگم! که ترکیب چند مکتب مختلف از جمله "ذن" . "مایا" . "مسیحیت" هم در نوع خودش جالب توجه بود.
امتیاز من به فیلم 9.5 .
موسیقی اش البته فرارتر از 10 بود انصافا ... بی انصافیه که نمره کامل بدم بهش ...
برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها ،سینمای غیر هالیوودی
مدتی بود قصد کرده بودم فیلم ببینم و نمیشد!
به جایی رسید که قرار شد به اولین فیلمی که تو هاردم دیدم حمله کنم!
خلاصه ...

تازه ترین فیلم آقای اردوارد زوویک کاملا در راستای فیلم های دیگر اش و البته شاخص اش شکل گرفته.
یک کار دو فصلی که از وسط به دو نصف مساوی تقسیم میشه!
پرده ی اول خلاصه میشه در بهار زندگی شخصیت ها و طراوت موجود در لحظه لحظه شون و پرده ی دوم میپردازه به نقطه های تاریک این زندگی ها و در نهایت هم یه پایان بندی قابل پیشبینی و جمع بندی و پیام اخلاقی و ...
نمیخوام فیلم رو بی ارزش جلوه بدم اما چیزی که هست اینه که فیلم چیز جدیدی نداره جز بازی های خوب و چشم نواز در قاب های زیبا و هوشمندانه!
اشاره به صنعت دارو سازی و دید انتقادی نسبت به اون!
شاید خیلی از ما ندونیم که پردرآمد ترین صنعت بعد از اسلحه سازی تولید دارو هستش.
نقد رقابت شرکت های غول در این صنعت و آدم هایی که بدون شناخت درست از چیزی که میفروشن فقط به سود خودشون فکر میکنند که در فیلم توسط مسئول فروش ، فروختن داروها فقط وسیله ای بود برای رسیدن به سرزمین موعود! شیکاگو!!

یاد طلا و مس افتادم! وقتی متوجه شدم ان هاتوی دچار پارکینسون سطح یک هست ...
در یک کلام فیلم تلاشی بود برای بیداری افکار عمومی نسبت به افراد خاص ...
که به نظرم قدم مثبتی به شمار نمیرفت ، مثلا در قیاس فیلم هایی مثل من سام هستم.
فیلم پر بود از صحنه های جنــسی که شاید بشه اینطور توجیه اش کرد که نیاز فیلمنامه بوده!
امتیاز : 6
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام

داستان در مورد یه پلیس با سابقه ی بیماری روانی و علاقه مفرط به خشونت هست که عاشق یه فاحشه میشه.
و این عشق مسیر زندگی اش رو از حالت عادی خارج میکنه.
خب خیلی خوب شروع میشه! موسیقی و حال و هوای دهه های پیشین تگزاس و از همه مهم تر نوع برخورد محترمانه و جنتلمن بودن شخصیت اصلی حس خوبی به آدم میده و این فضاسازی عالی به شدت کشش داره برای بیننده.
اما یه افتتاحیه ی کمی دلخراش داریم که با درگیری کیسی افلک و جسیکا آلبا شروع میشه ...
واقعا حس استعصال افلک رو با تامام وجود در مقابل کشیده های آلبا حس کردم!
روایت خوبه و جزئیات کاملی داره اونم به لطف رمانی هست که سال 57 با همین نام نوشته شده.
همه چیز سر جای خودشه و تاثیر گزار ... هر چند ناراحت کننده! تا اواخر فیلم که به نظرم خیلی بی معنی میشه!
به هر حال! میبینید فیلم رو و متوجه میشد منظورم رو شایدم اشتباهم رو!!
فیلمی بود که از دیدن خیلی لحظات اش لذت دیدن یه فیلم خوب و هر چند تلخ رو بردم.
یه تریلر روان پریشانه و کاملا حساب شده و صد البته متفاوت از آنچه تا حالا تصویر شده! (شایدم من ندیدم)
امتیاز : 7.5
که همش برمیگرده انتهای فیلم و جمع بندی اش و به خصوص شخصیت آلبا.
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های هالیوودی

"Biutiful" جدیدترین ساخته ی "آلخاندرو گونزالس ایناریتو"، کارگردان مکزیکی.
اطلاعات کامل تر در IMDb
در همین ابتدا باید بگم فیلم تحسین برانگیزی است!
داستان پیرامون مردی است که تلاش میکنه خانواده اش رو از شرایط ملتهب بوجود اومده رها کنه، زن اش عقاید فمینیستی روانپریشانه ای داره که به طور مثال میشه به این مورد اشاره کرد که، حس میکنه نباید در گرو یک مرد باشه و آزادی رو در غیر این میبینه! دو کودک اش در شرایط سنی حساسی اند و شکل گیری شخصیتی اونها همزمان شده با مشکلات پدر با عقاید و هنجار شکنی های مادر خانواده.
این تا بخشی از فیلم خط اصلی داستانه تا این که مرد متوجه میشه به خاطر بیماری ای که داره خیلی زنده نمیمونه و در عین حال به طبع سعی میکنه طوری رفتار کنه که پشیمانی ای براش به همراه نداشته باشه، حالا این دیدگاه هم به خانواده اش هست و هم به اطرافیان اش که اکثرا قشر ضعیف و مهاجر پایین شهر هستند.
اما باز هم مصائبی بر سر راه اش قرار میگیره ...
فیلم کاملا پویا است،
در هیج جایی از خط داستانی یکنواختی حس نمیشه، چالش ها در بهترین زمان خودشون رو نشون میدن و تاثیر شون به نظر من در بهترین زمان بر بیننده اعمال میشه، در واقع داستان فصل بندی میشه و در هر قسمت فیلم شاهد یک داستان جدید در کنار خطوط قبلی هستیم که این بسیار به ایجاد تنش و التهاب در مخاطب کمک میکنه.
از نظر من هیچ چیزی نمیتونه به یه فیلمساز کمک کنه که دقیقا صحنه های فیلم و پلان به پلان فیلمنامه اش رو به احساسات اش آغشته کنه، مگر تجربه فضاها و درک عمیق و از نزدیک کاراکتر های فیلمنامه، که در کار آخر آقای "ایناریتو" این مهم به وضوح دیده میشه و من مطمئنم این درک ریشه در خاطرات و تجربیات کارگردان داره که تونسته اینطوری با مخاطب اش ارتباط برقرار کنه و بدون برون زدن از خط یک نقاشی زیبا رو جلوی چشمان بیننده مجسم کنه؛ نه اغراق صورت بده و نه از ظریف ترین موارد به سرعت بگذره.

حال و هوای فیلم های این کارگردان تقریبا در یک مسیر خاص هستند، دنیای فیلم های "ایناریتو" با وجود گستردگی جغرافیایی، شباهت های زیادی دارند که اگر به ساخته های پشین اش مراجعه کنیم بهتر میشه این مهم رو درک کرد که از جمله میشه به فیلم Babel محصول 2006 اشاره کرد. این شباهت ها از نظر من باز به دید زیبایی شناسانه ی کارگردان بر میگرده که با ظرافت خاص خودش نقاطی رو در اونها پر رنگ میکنه و دست روشون میذاره که برای ما در ظاهر غریب اما در باطل کاملا ملموس و قابل هضم هست. به بیان دیگه ممکنه من نوعی با دیدم فضایی که فیلم در اون اتفاق میفته بیگانه یاشم اما به سبب شناخت خوب کاگردان به سرعت جذب احساسات و عواطف انسانی پشت این فضای غریب میشم و با شخصیت های داستان احساس نزدیکی میکنم.
حالا مهم نیست که این شخصیت یه دختر جوان ژاپنی باشه، یه توریست آمریکایی باشه، یه کارگر ساده ی مهاجر باشه یا ...
نمیتونم این مورد رو انکار کنم که بازی "خاویر باردم" در نقش Uxbal فوق العاده بود، از نگاه های ساکت و پر معنی اش به چهره ی بچه ها گرفته تا دلداری دادن به مهاجرین غیر قانونی در حالی که خودش از سرطان رنج میبره ... بازی "باردم" عالی بود.
زیبا ترین سکانس فیلم جایی بود که پدر به کمک دخترش میومد و به سوالش جواب میداد :

- دختر : بابا! Beautiful چطوری نوشته میشه؟
- پدر : Beautiful همونطوری نوشته میشه که خونده میشه دخترم
B i u t i f u l [نام فیلم هم از همین به ظاهر کلمه ی اشتباه گرفته شده] ...
صداقت پدر و ایمان قلبی اش به حرفی که میزنه، از این سکانس به ظاهر ساده و کوتاه چنان زیبایی ای خلق میکنه که میشه تمام مفاهیم انسانی فیلم رو که تمام ارزش های اخلاقی رو در اون دید و اون رو شعار این گونه ارزش ها دانست.
"زیبا" همون طوری نوشته میشه که خونده میشه ... هیچ چیز دیگه ای مهم نیست ...
از معدود اشکالاتی که میشه به فیلم وارد کرد زمان زیاد 148 دقیقه ایش هست که با توجه به ریتم کند فیلم ممکنه کمی خسته کننده به نظر برسه که البته برای بنده ابدا اینطور نبود، و مشکل دیگه استفاه ی کم از موسیقی در فیلم بود که این هم در نقطه های اوج فیلم تا حدودی کمرنگ میشد و ضرآهنگ های کابوس وار Gustavo Santaolalla آهنگساز فیلم، به خوبی در جهت القای حس کمک میکرد.
امتیاز ها :
فیلمبرداری : 9
موسیقی : 8
بازی ها : 10
پرداخت به ارزش های انسانی : 10
امتیاز کلی : 9
برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها
دغدغه های این پیرمرد 83 ساله هنوز به یک طریق جلوه گر میشود ... سینما.
در یک کلام فیلم رو تلاش کم و بیش صادقانه ای می انگارم با سایه ای از نگرش مادی گرایانه،
پیرامون حقیقتی به نام "مرگ" و آنچه بعد از آن رخ خواهد داد.

"برزخ" - Hereafter - 2010 - کلینت ایستوود
برای دیدن جزئیات و اطلاعات کامل فیلم در IMDb کلیک کنید
- بازیگران :
Matt Damon
Cécile de France - تهیه کنندگان :
Clint Eastwood
Kathleen Kennedy
Robert Lorenz
Steven Spielberg - بودجه و میزان فروش :
50,000,000 $ / 105,197,635 $ - مدت زمان :
129 دقیقه
دوست دارم در همین ابتدا یه موضوعی رو روشن کنم.
طبق Review ها و اطلاعات و حواشی ای که در مورد فیلم به دست آوردم،
فیلم اقتباسی است از اثر مکتوب آقای "پیتر مورگان" که ایشون در مصاحبه هاش به صراحت اعلام کرده بود که هیچ اعتقادی به دنیای پس از مرگ نداره و کتاب اش رو بر همین اساس نوشته.
این در حالیه که عده ای از سینما دوستان عزیز که جمعی از دوستان خودم رو هم شامل میشوند، بر این باور هستند که این فیلم در راستای صحه گذاشتن بر این امر هست که دنیای دیگه ای هم وجود داره و تا حدودی به آنچه ادیان از جهان پس از مرگ گفته اند نزدیکه.
از نظر من، فیلم مصداق بارز عبارت معروف شهید آوینی "آیینه ی جادو" هستش.
طوری که هر کسی در اون نگاه میکنه اون چیزی میبینه که خودش دوست داره!
یک آتئیست، یک مسلمان، یک مسیحی و ...
داستان فیلم در واقع سه خط روایی کاملا جدا از هم رو داره که نقاط مشترکی پیدا کرده و در پایان هم در کنار هم قرار میگیرند.
یکی "جورج" هست که دارای یه [به اصطلاح انگلیسی زبان ها] Gift هست که میتونه با روح های تازه گذشتگاه اتباط برقرار کنه که این امر در دراز مدت به کابوس فرد تبدیل شده و اون رو از اجتماع دور میکنه و خودش، توانا ایش در برقراری ارتباط رو عامل این طرد شدن میدونه.
دومی قصه ی زنی است که در بخش خبر یک شبکه ی محلی فرانسوی گوینده ی اخبار هست و در مورد "مرگ" و دنیای احتمالی پس از اون دچار پارادوکس هایی میشه و این مهم زندگی اش رو در معرض از هم پاشیدگی قرار میده.
سوم هم قصه ی دو برادر همسان هست که میخوان به مادرشون در ترک اعتیاد و شرب خمر کمک کنند و زندگی تازه ای بسازند که با یه اتفاق اوضاع زندگی شون کاملا به هم میریزه.
از نظر من، نظر نویسنده ی داستان با توجه به موضع گیریهاش رو میشه به اظهار نظر های یک دکتر روان پزشک نسبت داد که "ماری" [زن فرانسوی گوینده خبر] با اون دیدار میکنه و در طی این دیدار اون دکتر اینطور عقیده ی نویسنده رو بیان میکنه که :
من یه پزشک هستم و مطمئنا چیزی رو قبول میکنم که با مشاهده و علم فیزیک قابل اثبات باشه و این شامل دنیای بعد از مرگ نمیشه ... ما بعد از مرگ از بین میریم! همین!
فیلم رو کاملا پسندیدم و صد البته از تاثیرات عجیب اش بر دوستان هم به شگفت آمدم!
هر کسی در این آیینه جادویی تصویری از خواسته و باور خودش دید!
این همون چیزیه که من رو مجذوب سینما نگه میداره ... همین جادو!
سونامی ابتدای فیلم تلنگری است برای مردم در خواب!
که ممکنه به همین راحتی و سرعت دنیای شما و عزیزان تون به پایان برسه.
برای بعد او چه فکری دارید؟
شخصا ریشه هایی از "ایده آلیسم" رو در فیلم دیدم که مربوط میشد به پایان بندی فیلم و این که شخصیت های داستان اجازه میافتند قید تمام چیز های اطرافشون رو بزنند و به طرف ایده آل خودشون حرکت کنند، بدون اندکی تامل و توجه به حقوق دیگران.
این که هدف میتونه وسیله رو توجیه کنه!
من به فیلم امتیاز 8 میدم.
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های هالیوودی




