سینما ، از نگاه من
هرآنچه که در دنیای سینمایی من قابل تامل است


imdb.com/title/tt0929632
Precious به معنی گران بها و باارزشه.
تاکید فیلم بر یافتن خویشتن خویشه که مورد مد نظر فیلم در بدترین شرایط به این امر دست پیدا میکنه.
تخلیه احساسات و اشتراک گذری اون یک اصل روانشناسیه برای راحت تر کردن سختی مشکلات زندگی،
در این فیلم هم شخصیت اصلی این اصل رو با روی آوردن به "نوشتن" درک میکنه چرا که زیاد اهل حرف نیست.
این ما هستیم که از درد و دل ها و زمزمه های "پرشس" آگاهیم،
چرا که در مقام یک شخص سوم داریم داستان زندگی اش رو میبینیم و شاید گاهی دست به قضاوت هم بزنیم.

داستان در مورد دختریه که فقط 16 سالشه و از چاقی مفرط رنج میبره و برای بار دوم از پدر خودش بارداره،
توی خونه تو سری خوره و تمام کار خونه به دوشش هست پدرش یه دائم الخمره و مادرش اون رو رقیب [هوو] خودش میدونه به دلایلی که در بالا گفتم.
مدیر مدرسه از مدرسه اخراج اش میکنه و اجبارا به مدرسه ای برای دانش آموزان با وضعیت تحصیلی خاص میره.
اونجا با خانم معلمی آشنا میشه و بارقه های امیدی در زندگی تاریک اش پیدا میشه که خیلی دوام دار نیست ...

در مورد شخصیت پردازی اش واقعا جای حرف داره این فیلم، کارگردان اش برعکس چیزی که فکر میکردم یک مرد هست،
"لی دنیلز" واقعا کتاب رو فهمیده و به درک درستی از جهان بینی یه دختر 16 ساله ی باردار! رسیده.
سکانس های هجو آمیز رویاهای دخترک واقعا عالی اند.
پرداخت شخصیت اصلی بی نظیره، بقیه کاراکتر ها هم به جزئیات کامل معرفی میشن حتی مشاور بیمه!
این رو هم بگم مشاور بیمه خانم "ماریا کری" خواننده بود که من یکی واقعا تعجب کردم!
این نشون میده کارگردان اول فیلم رو زندگی کرده بعد اون رو بر اساس خاطرات اون زندگی شاید خیالیش، فیلم رو ساخته.
نکته ی مهمی که در سینمای ما خیلی بهش اهمیتی داده نمیشه.
تهیه کننده ی اثر "اپرا وینفری" پولدارترین زن سیاه پوست دنیاست، با توجه به دوران کودکیه پر تلاطم و سخت خود اپرا وینفری که دست کمی از شخصیت اصلی فیلم هم نداره میشه فیلم رو باور کرد ... خیلی راحت ...

امتیاز به فیلم : 8.5
داستان و شخصیت پردازی : 10
استفاده از تکنیک های تصویر برداری از جمله اسلوموشن و دوربین روی دست : 9



برچسب ها : فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های هالیوودی ،یادداشت ها
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

You Don't Mess with the Zohan

فیلم آقای دنیس دوگان رو دیدم (نمیدونم درست نوشتم یا نه!)
نویسندگی اش هم کار خود آدام سندلر هست و دو نفر دیگه!!

داستان در مورد یک مامور درجه ی یک و همه فن حریف و مافوق بشر و ... ارتش اسرائیل هست که از کشت و کشتار خسته شده و می خواد به آروزهاش برسه تا این که به جنگ ادامه بده! میزنه و این آقا میتونه خودشو گور به گور کنه بره آمریکا و تو یه آرایشگاه مشغول بشه اما ...


از اونجایی که خود سندلر هم یه یهودی تیر تشریف داره! نوشتن همچین فیلم نامه ای کاملا ازش انتظار میرفت!
از سندلر تو فیلم های دیگه اش هم دیده بودم که روی مذهب اش تعصب خاصی داره!
یه فیلمنامه ی با پایه ای کاملا آبکی و نخ نما که البته برای یه کمدی بیشتر از این انتظار نمیره ...
بازی ها هم در همون حد معمولی باقی میمونه ...
شوخی های فیلم هم 98 درصد از لحاظ اخلاقی مشکل دار هستند!!
اما واقعا فیلم مفرحی هست گر چه جانب گرایانه است و کاملا بر ضد واقعیت ساخته شده اما برای خنده خوبه!


فیلم تلاش داره دو طرف متخاصم رو آشتی بده و اون هم به وسیله ی عاشق شدن یک یهودی که از قضا طرف اش یه دختر فلسطینیه!
حسابی روی فیلم سرمایه گذاری شده از جمله خود سندلر که تهیه کننده هم هست! بودجه اش 90 میلیون بوده!
شوخی های بسیار زشت با اعراب و سعی در دخیل جلوه دادن دیگر کشور ها در این اختلاف کهنه از بازی های سیاسی فیلم هست!

ماریا کری هم حضور افتخاری داره! [یه خواننده ی خیلی معروف!]
موبایل P1 هم توش تبلیغ میشه و آدام اضافه میکنه که "بلوتوث هم داره"
جالب اینجاست که پای ثابت فیلم های سندلر "راب اشنایدر" توی فیلم عرب هست!!


در کل یک فیلم به معنای واقعی کلمه سخیف! که البته کمی هم بهش خندیدیم! همین !


نکته : پوستر فیلم رو ببینید و سشواری که دست سندلر هست و یادتون باشه اگه دیدید از قضا مجید صالحی هم تو پوستر فیلم "بعدازظهر سگی سگی" عین همین سشوار دستشه بدونید که کی از روی کی کپی برداری کرده!!


امتیاز : 6




برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٥ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

فیلم جدید آقای ادوارد زویک رو دیدم که قبلا ازش زیاد دیده بودم!
داستان در مورد یهودی هایی هست که از دست فاشیست ها فرار میکنند و به جنگلی پناه میبرند و با حداقل امکانات به زندگی پر مخاطره شون ادامه میدند.

فقدان قهرمان! در نتیجه متوسل شدن به هر کسی که کوچکترین نکته ی بالقوه ای برای قهرمان بودن رو داره!
قهرمان این فیلم یه یهودی نظامی هست که سعی میکنه طی دوران آوارگی و کمپ نشینی یهودیان فراری که روز به روز بر تعدادشون در جنگل افزوده میشد هست ...


به اون جهت میگم که قهرمان سازی هست که در پایان فیلم هم اشاره میشه که از اون ها و خانوادشون به خاطر این خدمت بزرگ هیچ تقدیری نشده ...
و مورد دیگه مقایسه های متعدد شخصیت های متفاوت فیلم بود که هر از گاهی اون رو با حضرت موسی (ع) مقایسه میکردند ...
در کمپ یهودی ها ادم های زیادی بودند که هر کدام نماد یک گروه بودند ...

  • یک استاد دانشگاه و یک تئوریسن تیر! که نماد جامعه ی روشن فکر هست و همه رو به ساختن یک جامعه ی جدید دعوت میکنه ...
  • خاخام هایی که کلا در فیلم با شخصت های اصلی و در واقع خواست دل مردم (به روایت کاگردان) مخالفت میکنند .. این گروه رو میشه به یهودی های مخالف ایدئولوژی صهیونیسم نسبت داد.
  • یک معلم مدرسه که ایمان از دست رفته ی خودش رو در قهرمان داستان (دنیل کریگ) میابه و اون رو به موسی تشبیه میکنه ...
  • برادر سرکشی که از گروه جدا میشه و به روس ها میپیونده اما با یک تزلزل درونی در افکارش مواجه میشه ...
  • و ...

فیلم تقریبا دقیق و حساب شده ای بود ...
لذت بخش نه! اما تفکر برانگیز بود ...
در جای جای فیلم ایدئولوژی و تفکر صهیونیسم به خورد بیننده داده میشد!
مثلا :

  1. خدایا مردم دیگری با برگزین سرزمین دیگری را (برای ما) تطهیر کن.
  2. ما هر چیزی رو که می خوایم به دست میاریم اما بدون خونریزی ...
  3. تنها سلاح ما زمان هست ...

در مورد همه ی اینها میشه کلی حرف زد که اینجا جاش نیست!

در کل من از ساختار فیلم خوشم اومد و جالب بود اما خب از دیدگاه تفکرات که دیگه یه خورده توضیح دادم.

بازی ها : 8.5
جلوه های ویژه : 8
داستان : 8
روایت داستان : 8.5
سینماتوگرافی : 9 حدودا!

در کل : 7.5




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱٤ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()
The Boy in the Striped Pyjamas - 2008
پسری با پیژامه ی راه راه



لینک اطلاعات کامل تر در IMDb

مرثیه ای بر یک رویا ! ...


کارگردان: مارک هرمن


فیلم نگاهی عمیق و احساسی به واقعه ی هلوکاست و کشتار یهودیان توسط نازی ها دارد که ایده ی نویی به نظر نمیرسد ...
اما نمایش این روایت در قالب روابط دوستانه و پاک دو کودک که هر دو نماد معصومیت هستند وجه تمایز فیلم با آثار مشابه است. نمایش خشونت بی حد نازی ها طوری که گاه لرزه بر اندام بیننده هم می اندازد و در مقابل نگاه معصوم و تن نحیف کودکی یهودی که هیچ درکی نسبت به رنجی که میکشد ندارد ... و ذهن اش آماج چرایی هاییست که حق طرح آن را ندارد ...


فیلم با نمایش درد و رنج یهودیان آن ها را تا حد قدیس بالا میبرد و در مقابل بدون استثنا تمام افراد طرف دیگر حفاظ را آدم هایی بی رحم و خون خوار تصویر میکند و تنها نقطه ی سپید این افراد هم فرزند کم سن و سال یک افسر نازی است که آن هم مدت زیادی جزو استثناها قرار نمیگیرد و سپیدی اش رو به افول میگذارد تا سیاهی تمام افراد فیلم را به جز پیژامه پوشان فرا گیرد و به نوعی آنها را مستحق دریافت غرامت به هر نحوی بداند ...

نگاه فیلم به نظر بنده به شدت یک طرفه بوده و تاکید های پی در پی بر حصار میان پیژامه پوشان و افراد دیگر هم میتوادند جلوه ای از این مدعا باشد کما این که بدون هیچ پیشینه ای بیننده را در عمق یک بحران روحی روانی قرار میدهد بدون این که سرگذشتی از شخصیت های فیلم به او بدهد و این که چرا باید شاهد چنین روندی در بطن اثر باشد ...

 



شخصیت پردازی نه چندان دقیق و گاه صرفا به منظور بیان ایده در فیلم خود نمایی میکند ... که میتوان به مادر بزرگ آن افسر جوان که مخالف نازی ها بود اشاره کرد ... در کل از این دست شخصیت های ناقص در فیلم زیاد به چشم میخورد ...


فیلم یک درام بسیار زیرکانه و تاثیر گذار است که با بهره بردن از عناصر مختلف از جمله معصومیت کوکانه ی دو شخصیت اصلی فیلم مفهومی از پیش تعیین شده را (بدون دادن حق انتخاب به مخاطب) به بیننده القا میکند ... و واقعا در این زمینه خوب هم عمل کرده و با استفاده از بازیگران خوب و صحنه پردازی ها و حتی دیالوگ های به جا و تدوین عالی یک اثر قابل تامل به لحاظ ساختاری ارائه داده ...


نکته : به یاد آوریم زمانی را که یهودی بودن در اروپا یک افتخار بود و یهودیان سپر های بزرگ قرمزی در بالای درب خانه هاشان نصب میکردند تا به یهودی بودنشان افتخار کنند ... اما چه شد و آنها چه کردند که روزگار با آنان چنین کرد ...

این یک سوال بی پاسخ در اکثر آثار مشابه هست که در ذهن بیننده ی کنجکاو شکل میگیره و پاسخ داده نمیشود ...


فیلم برداری : 8
داستان : 8
پرداخت شخصیت : 7
تدوین : 8
موسیقی :9.5

در کل : 7




برچسب ها : یادداشت ها ،سینمای غیر هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱۸ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

Departures - おくりびと


برنده ی بهترین فیلم خارجی زبان اسکار 2009

(این رو قبل از نوشتن این متن نمیدونستم!!)

داستان در مورد مردی هست که خودش رو یه بازنده ی تمام عیار میدونه اما آشنایی اش با پیرمردی که مرده ها رو طبق آئین سنتی غسل میده دگرگونی اساسی در زندگی اش به وجود میاره ...



روایتی زیبا از مفهوم زندگی،
و این که چرا زندگی میکنیم،
نگاهی لطیف و موسیقایی به مفهوم زندگی و یاد گذشته ها
و در عین حال به یاد داشتن پایان کار ...


موسیقی از ارکان اصلی فیلم هست به نظرم که حتی بازی خوب و داستان پرمعنای اون رو به حاشیه میبره و در عین حال نماهای باز و زیبا از طبیعت واقعا بیننده رو تحت تاثیر قرار میده.
کارگردان در تک و توک نماهایی از فیلم تشابه زندگی انسان رو با زندگی پرنده های مهاجر به تصویر کشیده که بسیار جای فکر داره و در عین حال بسیار زیباست مفهوم مهاجرت پرندگان رو با مرگ آدمی در هم آمیختن و اون رو وجه تشابه قرار دادن بسیار به جا و زیباست.

کوبایاشی کسی هست که با یک سوال بزرگ در زندگی اش رو به رو هست
"اگر قراره آدم بمیره چرا زندگی رو با تمام مشقات اش ادامه میده؟ "


شخصیت اصلی داستان به نوعی به پوچی رسیده و مرگ رو پایان راه میدونه
نکته ی جالبی که در طول فیلم نظرم رو جلب کرد ادای احترام به تمامی عقاید و مذاهب مختلف بود که در نوع خودش بسیار زیبا بود.
به نوعی احترام به عقایدی که در اصل یکی هستند و اون اصل این هست که مرگ پایان کار انسان نیست ...
پیام کل فیلم در اون جملات پر احساس متصدی جایی که مرده ها رو تو اون میسوزوندن خلاصه میشه :

کار کردن تو همچین جایی من رو به فکر فرو برد و فهمیدم که مرگ پایان کار نیست ... یک دروازه است ... برای رفتن از مرحله ای به مرحله ای دیگر ... یک دروازه ی واقعی ...... و من هم مسئول این دروازه هستم ... من آدم های زیادی رو از این دروازه رد کردم ...
" سفر خوبی داشته باشید "
" به زودی میبینمتون "
این چیزهایی هست که من معمولا به اون ها میگم
(صدای فشار دادن دکمه ی دستگاه سوزاندن جسد)


نقد تقریبا تندی که کارگردان از دنیا پرستی ارائه میده رو میشه در جای جای فیلم دید،
سرزنش افرادی رو که از این واقعیت انکار ناشدنی زندگی فرار میکنند واقعا دیدنی بود و جای تامل داشت.
شخصیت های اصلی فیلم هیچ دلبستگی دنیایی نداشتند جز "عشق" که البته باز هم مفهوم جاودانگی در موردش صدق میکنه ...
این دل کندن برای کوبایاشی سخت بود اما تبعات بعدی اون علاوه بر جواب دادن به سوالات و ابهاماتش به زندگی اش هدف داد و در شناخت بهتر نسبت به پیرامونش کمک اش کرد.


البته فیلم نقطه ضعف هایی هم داشت که از جمله میشه به این موارد اشاره کرد ...
عدم انسجام در ریتم روایی کلی که گاه تند و گاه خیلی سرد و خسته کننده میشد.
عدم شخصیت پردازی خوب برای افراد فرعی داستان ...رخ دادن تغییراتی که در حالت عادی نیاز به زمان بیشتری داشت (ترک کردن خانه توسط همسر کوبایاشی و تحول در روابط پدر و پسری شخصیت اصلی داستان)


در کل فیلم زیبا و قابل تاملی بود ...

فیلمبرداری : 8
شخصیت پردازی : 8
موسیقی : 10
بازی ها : 9.5
تدوین : 9 (بخش های مربوط به خاطرات کودکی واقعا عالی بود ...)

در کل : 9




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،سینمای ژاپن ،سینمای غیر هالیوودی
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢۱ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

در ابتدای آفرینش دودرخت در بهشت در اختیار انسان قرار می گیرد :

"درخت حیات و درخت دانش" .

خداآدم و حوا را پس از دست اندازی به درخت دانش مستوجب کیفر دانسته و ایشانرا از بهشت می راند
و درخت حیات را از دست ایشان پنهان می سازد .

کتاب مقدس – انجیل
انسان در جستجوی "سرچشمه" زندگی

 


پنهان شدن درخت حیات از دست انسان باعث ایجاد عطش وی در پی یافتن "چشمه" حیات میشود
و این درخت حیات که بعنوان چشمه جاودانگی معنا یافته را اقوام "مایا" مییابند
ولی جد بزرگ ایشان خود را فدای زندگی جاودانگی کرده
و با تقدیم جانخود به درخت حیات برتری آن را نسبت به درخت دانش که در اختیار انسان است
به چالش نمی کشاند و خود به سوی هاله ی "شیبالبا" که جایگاه مردگان است عروجمیکند.

متن فوق درون مایه اصلی داستان فیلم است.
یک فیلم کاملا چند وجهی ...
خیلی سخته در مورد همچین فیلمی نوشتن.
با توجه به متن ابتدایی پستم اندکی ادمه میدهیم!

البته مسلمون ها اعتقاد دارند که یک درخت وجود داشته همون طور که در قرآن کریم داریم :
"و لا تقربا هذه الشجره."

از آن پس قوم مایا وظیفه بزرگ خویش را پنهان نگاه داشتن درخت حیات از دست سایر انسان ها تعریف می نماید .
آنچنانکه ذکر گردید انسان بدون توجه به "زمان و دوران خود" همیشه بدنبال رهاییاز بند پایان هستی بوده
و این نیاز عطش وی را برای بقا ، به جریانی مبدلمی سازد که هدف خویش را جستجو برای یافتن "چشمه" زندگی و تسلط بر آنمی داند

... این پنهان سازی درخت زندگی عطشی رو در انسان زنده میکنه که تا ابد هم گرفتارش میمونه
مگر در صورتی که خویشتن خویش غلبه کنه و به سعادت واقعی برسه.
در غیر این صورت این عطش که همانا وسوسه ای شیطانی هم هست نه تنها به زندگی جاوید ختم نمیشه بلکه به نیستی انسان می انجامه.

داستان سه دنیای مختلف رو شمال میشه ...
دنیای اول زمان حاضر هست و پزشکی به نام "تام" که همسرش در اثر تومور مغزی در حال مرگه.
دنیای دوم در قرون وسطا و در متن دنیای شگفت انگیز "قوم مایا" میگذره و سلحشوری که به دنبال آزادی اسپانیا و ازدواج با ملکه است.
دنیای سوم ...
برای این دنیا تعریف بهتری از "برزخ عرفانی" نتونستم پیدا کنم.
جایی که زمان معنایی نداره ... شما در حال هستید در عین حالی که در گذشته و آینده هم هستید!
جایی که همه چیز در کمال خودشه و شما حتی میتونید گذشته رو تغییر بدید ...

 

 


سوال اصلی فیلم رو "تام" بار ها و بار ها تکرار میکنه ... "من نمیدونم این چطوری تموم میشه ... "
"این" در واقع کنایه ایست از زندگی فانی که "تام" خودش رو دچار اون میبینه ...
نوعی پوچ گرایی که مرگ رو "نوعی بیماری" تلقی میکنه و سعی داره با ابزار دانش این امر الهی رو به چالش بکشه.
در جایی از فیلم میگه :

"مرگ یه نوع بیماریه ... و من درمان اش رو پیدا خواهم کرد."

این نگاه غلط بزرگترین مشکل سر راه "تام" در هر سه زمان هست.
و این مشکل ادامه داره ...
اون هر بار "ایزی" (همسرش که مظهر عشق در کالبد انسانیست) رو از خودش میرونه.
و هر بار خودش رو محدود به عنصر "زمان" میبینه.

و سعادت و رستگاری نهایی رو وقتی تجربه میکنه که روح اش رو از بند زمان و مکان رهایی میبخشه و در واقع میمیره.
و "مرگ آغازی است به سوی شگفتی" جمله ای که کاهن مایاها اون رو به زبون میاره ...
و اینطوری به سوال اصلی فیلم پاسخ داده میشه که "این (زندگی) چطوری تموم میشه؟"

 

 

در کل سه عنصر اصلی مورد نظر فیلم هست ...

زمان
علم
عشق

و البته مرگ که به نوعی نتیجه گیری این سلوک عارفانه ی فیلمساز هستش.
مرگی که سرآغازیست به سوی بی نهایت نیاز دیگر انسان تا رسیدن به کمال مطلق و درک پروردگار .

ساعت ها میشه در مورد این فیلم حرف زد.
دوست داشتنی بود و خوش ساخت ...
و البته از مهم ترین عوامل تاثیر گذار بودن موسیقی بی نظیر فیلم بود.
و البته تدوین پیچیده و تو در توی فیلم که کاملا با حال و هوای شخصیت اصلی هماهنگ بود و در نوعی سردرگمی به سر میبرد.
بازی های جون دار و باور پذیر و قدرتمند هیو جکمن و ریچل ویز هم مکمل فیلم بود تا تبدیل بشه به یکی از بهترین معناگراهایی که تا به حال دیدم.
تا یادم نرفته این رو هم بگم! که ترکیب چند مکتب مختلف از جمله "ذن" . "مایا" . "مسیحیت" هم در نوع خودش جالب توجه بود.



امتیاز من به فیلم 9.5 .
موسیقی اش البته فرارتر از 10 بود انصافا ... بی انصافیه که نمره کامل بدم بهش ...




برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها ،سینمای غیر هالیوودی
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱۸ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

تنها دو بار فیلم میبینیم!

فیلم رو دیدم.
از اون دست فیلم هایی هست که باید باهاش مدارا کرد تا ازش لذت برد.
با وجود فیلم های رنگارنگ و پر زرق و برق حال حاضر کمتر کسی وقتش رو پای این دست فیلم ها میگذاره.
اما باید بگم لذت بردم ... و ارزش این وقت گذاشتن رو داشت و چه بسا که بیشتر از این!
تعامل آدم های جورواجور با هم و نقاط اشتراک هر چند کمرنگ شون با هم در یک دنیای سرد و بی روح و یخ زده.
در تنهایی محض ...
دنیایی به دور از هر نوع مادی گرایی.
و به طبع آدم های پاک و ساده.
عناصور جالبی هم در فیلم بود که توجه من رو به خودش جلب کرد.

·اولینش این بود که فیلم مجبورم کرد دوبار ببینم اش تا سکانس های اولیه معنی پیدا کنه.
·محل سکونت آقا صدری یه مینی بوس کهنه بود که در نماهای دور به یه ماشین به اصطلاح خودشون "برف گیر" (خود صدری) شده میموند.
·بعدی سیر و سلوک معرفتی آقا صدری در پی جریانات فیلم بود و دیالوگ های رو به آسمونش.
·شخصیت شناور راننده ی آمبولانس داستان هم که ماهیتی روح مانند و به شدت مثبت داشت.
·روایتی به ظاهر خطی اما در درون نه چندان خطی!!
·فضای تنهایی کاملا مردانه فیلم میشه گفت اصلا بازیگر زن نداشت!
·سیاه سفید بودن فیلم و این که فیلم آدم خاکستری نداشت! و تمام لوکیشن ها قریب به اتفاق در سفیدی برف بود.


فعلا همین ها تو ذهنم بود!
اولین فیلمی بود که از آقای "سامان سالور" میدیدم و با دنیای این کارگردان خوب ارتباط برقرار کردم.
تقریبا نقطه ی مبهمی هم وجود نداشت.
کاملا سر راست و ساده و به دور از هر گونه پیچیدگی خاص و مبهم نمایی های رایج این دست فیلم ها.
موسیقی خوب و به جای فیلم هم کار "آریا عظیمی نژاد" بود.


امتیاز من : 8
به عنوان یه فیلم ایرانی.
و باید بگم تجربه ی غریبی بود! و صد البته توام با لذت ...




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم های ایرانی ،فیلم هایی که دیده ام
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳٠ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

لذت چایی خوردن توی یه خونه ی قدیمی در کنار آشناها، تو یه بعد از ظهر دل انگیر تابستونی!
این حسی بود که بعد از دیدن فیلم به من دست داد!
حالا بگذریم از این که ساعت 1 نصفه شب بود و هوا در حد بنز! سرد بود.
از همون اول داستان اصلا سعی نمیکنه چیزی رو معرفی کنه یا شخصیتی رو برای مخاطب جا بندازه.
خیلی پر شور و نشاط شما در جریان زندگی روزمره ی یه خانواده در شرف وقوع یه اتفاق خیر قرار میگیرید.

آدمها نیاز به معرفی ندارند چرا که اون قدر ملموس اند که با نگاه به چهره و حرف هاشون،
دیگه نیازی معرفی اونها نیست چرا که اونها آدم هایی اند که اغلب ما میشناسیم.

فیلم دو تیکه است ...
به سان سیستم معروفی که من اون رو کاخ ساختن و خاکستر کردن برا خودم مینامم!
اول میاد یک زندگی ایده آل و رویایی به نمایش گذاشته میشه و بعد با یه اتفاق نیمه ی تاریک به نمایش گذاشته میشه.
یادمه اولین فیلمی که دیدم و اینطوری بود "رودخانه ی خاطرات" بود.

همه چیز کاملا ایرانیه و به دور از هر گونه تکنولوژی امروزی!
تا زمان ورود داماد خانواده که موج پارادوکس شروع میشه.
مثلا سکانسی که اتفاقا خیلی هم دوستش داشتم.

پدر بزرگ نشسته جلو و داره قران میخونه ... با فاصله ای کم پشت سرش نوه اش نشسته و به همون حالت داره با لپ تاپ اش کار میکنه.


واقعا کار تحسین برانگیزی بود.
اولین کاری هم هست که با تکنولوژی 16 میلی متری گرفتن به گمونم!

تمام فیلم یه تابلوی نقاشی سنتی بود!
چند تا نمای اسلوموشن به جا با موسیقی زیباتر! هم داشت که فیلم رو برا من فراموش نشدنی میکنه!

داستان یه حبه قند ... به همین سادگی!

امتیاز : 9.5

پ.ن : این فیلم رو من زمان جشنواره دیدم.




برچسب ها : فیلم های ایرانی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱۸ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

مدتی بود قصد کرده بودم فیلم ببینم و نمیشد!
به جایی رسید که قرار شد به اولین فیلمی که تو هاردم دیدم حمله کنم!
خلاصه ...


تازه ترین فیلم آقای اردوارد زوویک کاملا در راستای فیلم های دیگر اش و البته شاخص اش شکل گرفته.
یک کار دو فصلی که از وسط به دو نصف مساوی تقسیم میشه!
پرده ی اول خلاصه میشه در بهار زندگی شخصیت ها و طراوت موجود در لحظه لحظه شون و پرده ی دوم میپردازه به نقطه های تاریک این زندگی ها و در نهایت هم یه پایان بندی قابل پیشبینی و جمع بندی و پیام اخلاقی و ...
نمیخوام فیلم رو بی ارزش جلوه بدم اما چیزی که هست اینه که فیلم چیز جدیدی نداره جز بازی های خوب و چشم نواز در قاب های زیبا و هوشمندانه!
اشاره به صنعت دارو سازی و دید انتقادی نسبت به اون!
شاید خیلی از ما ندونیم که پردرآمد ترین صنعت بعد از اسلحه سازی تولید دارو هستش.
نقد رقابت شرکت های غول در این صنعت و آدم هایی که بدون شناخت درست از چیزی که میفروشن فقط به سود خودشون فکر میکنند که در فیلم توسط مسئول فروش ، فروختن داروها فقط وسیله ای بود برای رسیدن به سرزمین موعود! شیکاگو!!

 


یاد طلا و مس افتادم! وقتی متوجه شدم ان هاتوی دچار پارکینسون سطح یک هست ...
در یک کلام فیلم تلاشی بود برای بیداری افکار عمومی نسبت به افراد خاص ...
که به نظرم قدم مثبتی به شمار نمیرفت ، مثلا در قیاس فیلم هایی مثل من سام هستم.
فیلم پر بود از صحنه های جنــسی که شاید بشه اینطور توجیه اش کرد که نیاز فیلمنامه بوده!
امتیاز : 6




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٠ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

داستان در مورد یه پلیس با سابقه ی بیماری روانی و علاقه مفرط به خشونت هست که عاشق یه فاحشه میشه.
و این عشق مسیر زندگی اش رو از حالت عادی خارج میکنه.

خب خیلی خوب شروع میشه! موسیقی و حال و هوای دهه های پیشین تگزاس و از همه مهم تر نوع برخورد محترمانه و جنتلمن بودن شخصیت اصلی حس خوبی به آدم میده و این فضاسازی عالی به شدت کشش داره برای بیننده.
اما یه افتتاحیه ی کمی دلخراش داریم که با درگیری کیسی افلک و جسیکا آلبا شروع میشه ...
واقعا حس استعصال افلک رو با تامام وجود در مقابل کشیده های آلبا حس کردم!
روایت خوبه و جزئیات کاملی داره اونم به لطف رمانی هست که سال 57 با همین نام نوشته شده.
همه چیز سر جای خودشه و تاثیر گزار ... هر چند ناراحت کننده! تا اواخر فیلم که به نظرم خیلی بی معنی میشه!

به هر حال! میبینید فیلم رو و متوجه میشد منظورم رو شایدم اشتباهم رو!!
فیلمی بود که از دیدن خیلی لحظات اش لذت دیدن یه فیلم خوب و هر چند تلخ رو بردم.
یه تریلر روان پریشانه و کاملا حساب شده و صد البته متفاوت از آنچه تا حالا تصویر شده! (شایدم من ندیدم)

امتیاز : 7.5
که همش برمیگرده انتهای فیلم و جمع بندی اش و به خصوص شخصیت آلبا.




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های هالیوودی
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٥ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

brest fortress

اطلاعات کامل در IMDb

سینمای روسیه ...
ادای دین و احترام به قهرمانان گمنام جنگ جهانی دوم در روسیه.
«دژ برست» از مهمترین نقاط استراتژیک شوروی سابق.
یکی از نماد های مقاومت در مقابل ارتش آلمان نازی در عملیاتی که به «بارباروسا» شهرت یافت.
داستان مقاوت چند روزه ی زنان و مردانی که در تاریخ گمنام ماندند ...
سال 1942 ... 22 ام ماه جون ... حمله ی ارتش نازی به دژ.
دژی که تنها چهار گروه کوچک ارتش در آن مستقر بودند، 4 روز تمام مقاومت کرد.

brest fortress

روایتی سینمایی از 4 وز مقاومت در مقابل ارتش نازی و آنچه درون دژ گذشت.
راوی قصه کودکی است که در اون زمان در دژ زندگی میکرده و حالا ما فقط صدای پیرمردی رو میشنویم که داره داستان و شرح حال اون رو از سال های دور تعریف میکنه.

اگر زبان کاراکتر ها رو در نظر نگیریم میشه گفت که یه کار هالیوودی است!
از رنگ و لعاب تصاویر گرفته تا قاب بندی ها و تراولینگ های زیبا ...
انتظارم رو از سینمای غیر هالیوودی خیلی بالا برد.

brest fortress

استفاده از جلوه ی ویژه ی بصری در بهترین حالت خودش برای یک اثر در ژانر جنگ جهانی بود.
به طور مثال میتونم به سکانس شروع حمله هوایی آلمان به دژ اشاره کنم که واقعا عالی بود.
پسرک از درختی بالا میره و دوربین در تعقیب اش هست که با رسیدن دوربین به زیر پاهای کودک، هواپیماهای آلمانی رو میبینیم که شروع به بمباران محدوده ی دژ میکنند.

شاید اگر نماهای کلوز آپ بیش از حد طولانی و یک سری حس های اغراق شده ی تئاتری بازیگران نمیبود میتونستم به جرات بگم این فیلم همپای کار های اسپیلبرگ قرار میگیره. این تلاش بر القای حس و پیام از طریق نگاه به خودی خود زیباست اما کمی در این فیلم کش دار میشه و جلوه ی کل کار رو مخدوش میکنه.

همچنین سعی در دراماتیزه کردن برخی کاراکتر ها گاه رو به لودگی میرفت و این منوال اصلا از نظر من جلوه ی خوبی نداشت که مورد اون رو هم میتونم ارجاع بدم به کرکتر پسرکی که برای سینمای اون منطقه فیلم می آورد و تعاملات اش با معشوقه اش و در نهایت با سربازان نازی ...

brest fortress

سکانس های زیبا و داراماتیک متعددی داشت این فیلم که بسیار برام جالب بود.
به خصوص سکانسی که دخترکی کنار جنازه مادرش گریه میکرد وتانکی به طرفش میومد.
پسرک یتیم پش آهنگ که نوازنده ی مارش های نظامی بود به خوبی نماینده ی مردم بیگناهی بود که زندگی شون طعمه ی جنگ و زیاده خواهی اربابان اون شد.
شخصیت فرماندهان در قامت یک اسطوره ی شکست ناپذیر واقعا خود پرداخت شده بودند و آفت هایی همچون غلو در ساختار پرداخت شون کمتر دیده میشد و کاملا از جنس آدم های اطرافشون بودند.

دیالوگ ماندگار فیلم :
بالاخره آلمانی ها دژ رو گرفتند و افرادی که زنده موندند اسیر شدند.

افسر آلمانی خطاب به اسیر ها : کمیسر ها ، یهودی ها ، کمونیست ها ... [در حال تکرار]
کمیسر Yefim Fomin برمیگرده سمت افسر آلمانی : من کمیسرم ... همچنین یه کمونیست و یه یهودی!
[لحظاتی بعد کمیسر فومین تیرباران شد.]

فضاسازی ها خوب و عالی بود.
انتخاب شخصیت ها هم هوشمندانه بود.
در کل فیلم قابل احترامی رو شاهد بودم از سینمای شوروری سابق!

امتیاز کلی : 8

* : جمله ی عنوان مطلب در ابتدای فیلم گفته میشود.




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،سینمای غیر هالیوودی ،سینمای روسیه
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٥ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

الخاندرو گونازالس ایناریتو - بیوتیفول


"Biutiful" جدیدترین ساخته ی "آلخاندرو گونزالس ایناریتو"، کارگردان مکزیکی.
اطلاعات کامل تر در IMDb


در همین ابتدا باید بگم فیلم تحسین برانگیزی است!

داستان پیرامون مردی است که تلاش میکنه خانواده اش رو از شرایط ملتهب بوجود اومده رها کنه، زن اش عقاید فمینیستی روانپریشانه ای داره که به طور مثال میشه به این مورد اشاره کرد که، حس میکنه نباید در گرو یک مرد باشه و آزادی رو در غیر این میبینه! دو کودک اش در شرایط سنی حساسی اند و شکل گیری شخصیتی اونها همزمان شده با مشکلات پدر با عقاید و هنجار شکنی های مادر خانواده.
این تا بخشی از فیلم خط اصلی داستانه تا این که مرد متوجه میشه به خاطر بیماری ای که داره خیلی زنده نمیمونه و در عین حال به طبع سعی میکنه طوری رفتار کنه که پشیمانی ای براش به همراه نداشته باشه، حالا این دیدگاه هم به خانواده اش هست و هم به اطرافیان اش که اکثرا قشر ضعیف و مهاجر پایین شهر هستند.
اما باز هم مصائبی بر سر راه اش قرار میگیره ...

فیلم کاملا پویا است،
در هیج جایی از خط داستانی یکنواختی حس نمیشه، چالش ها در بهترین زمان خودشون رو نشون میدن و تاثیر شون به نظر من در بهترین زمان بر بیننده اعمال میشه، در واقع داستان فصل بندی میشه و در هر قسمت فیلم شاهد یک داستان جدید در کنار خطوط قبلی هستیم که این بسیار به ایجاد تنش و التهاب در مخاطب کمک میکنه.

از نظر من هیچ چیزی نمیتونه به یه فیلمساز کمک کنه که دقیقا صحنه های فیلم و پلان به پلان فیلمنامه اش رو به احساسات اش  آغشته کنه، مگر تجربه فضاها و درک عمیق و از نزدیک کاراکتر های فیلمنامه، که در کار آخر آقای "ایناریتو" این مهم به وضوح دیده میشه و من مطمئنم این درک ریشه در خاطرات و تجربیات کارگردان داره که تونسته اینطوری با مخاطب اش ارتباط برقرار کنه و بدون برون زدن از خط یک نقاشی زیبا رو جلوی چشمان بیننده مجسم کنه؛ نه اغراق صورت بده و نه از ظریف ترین موارد به سرعت بگذره.

الخاندرو گونازالس ایناریتو - بیوتیفول

حال و هوای فیلم های این کارگردان تقریبا در یک مسیر خاص هستند، دنیای فیلم های "ایناریتو" با وجود گستردگی جغرافیایی، شباهت های زیادی دارند که اگر به ساخته های پشین اش مراجعه کنیم بهتر میشه این مهم رو درک کرد که از جمله میشه به فیلم Babel محصول 2006 اشاره کرد. این شباهت ها از نظر من باز به دید زیبایی شناسانه ی کارگردان بر میگرده که با ظرافت خاص خودش نقاطی رو در اونها پر رنگ میکنه و دست روشون میذاره که برای ما در ظاهر غریب اما در باطل کاملا ملموس و قابل هضم هست. به بیان دیگه ممکنه من نوعی با دیدم فضایی که فیلم در اون اتفاق میفته بیگانه یاشم اما به سبب شناخت خوب کاگردان به سرعت جذب احساسات و عواطف انسانی پشت این فضای غریب میشم و با شخصیت های داستان احساس نزدیکی میکنم.

حالا مهم نیست که این شخصیت یه دختر جوان ژاپنی باشه، یه توریست آمریکایی باشه، یه کارگر ساده ی مهاجر باشه یا ...

نمیتونم این مورد رو انکار کنم که بازی "خاویر باردم" در نقش Uxbal  فوق العاده بود، از نگاه های ساکت و پر معنی اش به چهره ی بچه ها گرفته تا دلداری دادن به مهاجرین غیر قانونی در حالی که خودش از سرطان رنج میبره ... بازی "باردم" عالی بود.

زیبا ترین سکانس فیلم جایی بود که پدر به کمک دخترش میومد و به سوالش جواب میداد :

الخاندرو گونازالس ایناریتو - بیوتیفول

  • دختر : بابا! Beautiful چطوری نوشته میشه؟
  • پدر : Beautiful همونطوری نوشته میشه که خونده میشه دخترم
    B i u t i f u l [نام فیلم هم از همین به ظاهر کلمه ی اشتباه گرفته شده] ...

صداقت پدر و ایمان قلبی اش به حرفی که میزنه، از این سکانس به ظاهر ساده و کوتاه چنان زیبایی ای خلق میکنه که میشه تمام مفاهیم انسانی فیلم رو که تمام ارزش های اخلاقی رو در اون دید و اون رو شعار این گونه ارزش ها دانست.
"زیبا" همون طوری نوشته میشه که خونده میشه ... هیچ چیز دیگه ای مهم نیست ...

از معدود اشکالاتی که میشه به فیلم وارد کرد زمان زیاد 148 دقیقه ایش هست که با توجه به ریتم کند فیلم ممکنه کمی خسته کننده به نظر برسه که البته برای بنده ابدا اینطور نبود، و مشکل دیگه استفاه ی کم از موسیقی در فیلم بود که این هم در نقطه های اوج فیلم تا حدودی کمرنگ میشد و ضرآهنگ های کابوس وار Gustavo Santaolalla آهنگساز فیلم، به خوبی در جهت القای حس کمک میکرد.

امتیاز ها :

فیلمبرداری : 9
موسیقی : 8
بازی ها : 10
پرداخت به ارزش های انسانی : 10
امتیاز کلی : 9




برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۳ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

دغدغه های این پیرمرد 83 ساله هنوز به یک طریق جلوه گر میشود ... سینما.
در یک کلام فیلم رو تلاش کم و بیش صادقانه ای می انگارم با سایه ای از نگرش مادی گرایانه،
پیرامون حقیقتی به نام "مرگ" و آنچه بعد از آن رخ خواهد داد.

برزخ

"برزخ" - Hereafter - 2010 - کلینت ایستوود
برای دیدن جزئیات و اطلاعات کامل فیلم در IMDb کلیک کنید

دوست دارم در همین ابتدا یه موضوعی رو روشن کنم.
طبق Review ها و اطلاعات و حواشی ای که در مورد فیلم به دست آوردم،
فیلم اقتباسی است از اثر مکتوب آقای "پیتر مورگان" که ایشون در مصاحبه هاش به صراحت اعلام کرده بود که هیچ اعتقادی به دنیای پس از مرگ نداره و کتاب اش رو بر همین اساس نوشته.

این در حالیه که عده ای از سینما دوستان عزیز که جمعی از دوستان خودم رو هم شامل میشوند، بر این باور هستند که این فیلم در راستای صحه گذاشتن بر این امر هست که دنیای دیگه ای هم وجود داره و تا حدودی به آنچه ادیان از جهان پس از مرگ گفته اند نزدیکه.

از نظر من، فیلم مصداق بارز عبارت معروف شهید آوینی "آیینه ی جادو" هستش.
طوری که هر کسی در اون نگاه میکنه اون چیزی میبینه که خودش دوست داره!
یک آتئیست، یک مسلمان، یک مسیحی و ...

داستان فیلم در واقع سه خط روایی کاملا جدا از هم رو داره که نقاط مشترکی پیدا کرده و در پایان هم در کنار هم قرار میگیرند.

 

جورج - فیلم برزخ

یکی "جورج" هست که دارای یه [به اصطلاح انگلیسی زبان ها] Gift هست که میتونه با روح های تازه گذشتگاه اتباط برقرار کنه که این امر در دراز مدت به کابوس فرد تبدیل شده و اون رو از اجتماع دور میکنه و خودش، توانا ایش در برقراری ارتباط رو عامل این طرد شدن میدونه.

فیلم برزخ

دومی قصه ی زنی است که در بخش خبر یک شبکه ی محلی فرانسوی گوینده ی اخبار هست و در مورد "مرگ" و دنیای احتمالی پس از اون دچار پارادوکس هایی میشه و این مهم زندگی اش رو در معرض از هم پاشیدگی قرار میده.

فیلم برزخ

سوم هم قصه ی دو برادر همسان هست که میخوان به مادرشون در ترک اعتیاد و شرب خمر کمک کنند و زندگی تازه ای بسازند که با یه اتفاق اوضاع زندگی شون کاملا به هم میریزه.

از نظر من، نظر نویسنده ی داستان با توجه به موضع گیریهاش رو میشه به اظهار نظر های یک دکتر روان پزشک نسبت داد که "ماری" [زن فرانسوی گوینده خبر] با اون دیدار میکنه و در طی این دیدار اون دکتر اینطور عقیده ی نویسنده رو بیان میکنه که :
من یه پزشک هستم و مطمئنا چیزی رو قبول میکنم که با مشاهده و علم فیزیک قابل اثبات باشه و این شامل دنیای بعد از مرگ نمیشه ... ما بعد از مرگ از بین میریم! همین!

فیلم رو کاملا پسندیدم و صد البته از تاثیرات عجیب اش بر دوستان هم به شگفت آمدم!
هر کسی در این آیینه جادویی تصویری از خواسته و باور خودش دید!
این همون چیزیه که من رو مجذوب سینما نگه میداره ... همین جادو!

سونامی ابتدای فیلم تلنگری است برای مردم در خواب!
که ممکنه به همین راحتی و سرعت دنیای شما و عزیزان تون به پایان برسه.
برای بعد او چه فکری دارید؟

شخصا ریشه هایی از "ایده آلیسم" رو در فیلم دیدم که مربوط میشد به پایان بندی فیلم و این که شخصیت های داستان اجازه میافتند قید تمام چیز های اطرافشون رو بزنند و به طرف ایده آل خودشون حرکت کنند، بدون اندکی تامل و توجه به حقوق دیگران.
این که هدف میتونه وسیله رو توجیه کنه!

من به فیلم امتیاز 8 میدم.




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های هالیوودی
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٧ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

من که خسته شدم، شما رو نمیدونم.
از این فیلم های جاه طلبانه ی میان تهی که به خورد مردم داده میشه.
مدتیه به زحمت فیلم میبینم که مطلبی ازش در بیاد و بنویسم.
شاید باور اش مشکل باشه که آدم حیف اش میاد برای بعضی از این فیلم ها،
که خیلی هم پر خرج و زرق و برق دار هم هستند انگشت فرسایی کنه!

خدا میدونه پشت این همه برنامه ریزی به ظاهر دقیق چه چیزی انتظار ما رو میکشه.
شما دقت کنید ...
از سال 2009 به این طرف یه موج هالیوودی راه افتاده که خیلی قابل تامل هست.

مضمون اکثر قریب به اتفاق اونها کودکانی اند که پدر ندارند!
و به همین خاطر معمولا یا مورد سرزنش اند یا روان پاکی ندارند و با خودشون کنار نمیان.
اما به مرور به این امر این طور رسیدگی میشه که،
والدین اونها خدایان یونان قدیم هستند. *
یا این که پدرشون از کسانی بوده که با غیر زمینی ها در ارتباط بوده.**

کلا این طور فیلم ها میخواد یه نویدی بده که :

آهای تویی که پدرت معلوم نیست کیه!
نگران نباش ... این نه تنها بد نیست که ممکنه پدرت یه قهرمان فرا زمینی باشه!

تاکید عجیبی هم روی چند خدایی و خدایان یونان میشه.***

نمیخوام نوشته ام تئوری توطئه خوانده بشه.
برا همین قضاوت رو با شما میذارم ...

* : فیلم Percy Jackson
* : فیلم I am Number Four
* : فیلم های Clash of Titans -  Sorcerer's Apprentice - و ...




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()

سلام
از وقتی برنامه "راز" رو دیدم یه حس عجیبی پیدا کردم.
مثل این میمونه که داری با یه گره کور ور میری و نا گهان حواس ات به حرف های یکی پرت میشه ...
وقتی تموم میشه میبینی گره باز شده!



من "گزارش یک جشن" رو دیدم.
اما راستش به خودم اجازه ندادم در موردش چیزی بنویسم.



ادامه مطلب...
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های ایرانی
ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()
لذت چایی خوردن توی یه خونه ی قدیمی در کنار آشناها، تو یه بعد از ظهر دل انگیر تابستونی!
این حسی بود که بعد از دیدن فیلم به من دست داد! 
حالا بگذریم از این که ساعت 1 نصفه شب بود و هوا در حد بنز! سرد بود.
از همون اول داستان اصلا سعی نمیکنه چیزی رو معرفی کنه یا شخصیتی رو برای مخاطب جا بندازه.
خیلی پر شور و نشاط شما در جریان زندگی روزمره ی یه خانواده در شرف وقوع یه اتفاق خیر قرار میگیرید.


آدمها نیاز به معرفی ندارند چرا که اون قدر ملموس اند که با نگاه به چهره و حرف هاشون،
دیگه نیازی معرفی اونها نیست چرا که اونها آدم هایی اند که اغلب ما میشناسیم.

فیلم دو تیکه است ...
به سان سیستم معروفی که من اون رو کاخ ساختن و خاکستر کردن برا خودم مینامم!
اول میاد یک زندگی ایده آل و رویایی به نمایش گذاشته میشه و بعد با یه اتفاق نیمه ی تاریک به نمایش گذاشته میشه.
یادمه اولین فیلمی که دیدم و اینطوری بود "رودخانه ی خاطرات" بود.

همه چیز کاملا ایرانیه و به دور از هر گونه تکنولوژی امروزی!
تا زمان ورود داماد خانواده که موج پارادوکس شروع میشه.
مثلا سکانسی که اتفاقا خیلی هم دوستش داشتم.

پدر بزرگ نشسته جلو و داره قران میخونه ... با فاصله ای کم پشت سرش نوه اش نشسته و به همون حالت داره با لپ تاپ اش کار میکنه.

واقعا کار تحسین برانگیزی بود.
اولین کاری هم هست که با تکنولوژی 16 میلی متری گرفتن به گمونم!

تمام فیلم یه تابلوی نقاشی سنتی بود!
چند تا نمای اسلوموشن به جا با موسیقی زیباتر! هم داشت که فیلم رو برا من فراموش نشدنی میکنه!

داستان یه حبه قند ... به همین سادگی!

امتیاز : 9.8




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،فیلم های ایرانی
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢۸ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()
تصویر

http://www.imdb.com/title/tt0054698/

سلام
داستان : در مورد یه خانم جوان و زیبا! (آئودری هیپبرن) که به یه فروشگاه زنجیره ای بزرگ علاقه ی جنون آمیزی داره!
شغل شریف اش هم بازی کردن نقش داف! برای پولدارهاست که البته تا حد امکان پاکدامنی رو حفظ میکنه و اکثرا عاشق های پولدار خودش رو تو کف میذاره و همین باعث ایجاد سر و صدا پشت در خونه اش میشه و شکایت "میکی رونی" دوست داشتنی که یه ژاپنیه تو این فیلم!!
طی همین بزن و بکوب ها و تو کف گذاشتن ها با آقایی آشنا میشه که نویسنده است و البته پولدار هم نیست!
اینجاست که یه پارادوکس ایجاد میشه!
از طرفی رفته رفته عاشق "پال" نویسنده میشه و از طرفی سعادت رو در ازدواج با یه پولدار میبینه!

خب در مورد فیلم:
فیلم یه درام رومنس اجتماعی کاملا به روز! [به تاریخ خودش] هست که به مسئله ی نیوکامر های آمریکایی میپردازه.
شخصیت اصلی فیلم رو به مرور وقتی بهتر میشناسیم میبینیم که از خانواده ی خودش بریده و به یه شهر دیگه اومده تا زندگی جدیدی رو با یه نام جدید حتی آغاز کنه تا پایانی باشه بر همه ی درد ها و عقده های گذشته.
میشه گفت این سرکشی و کنار گذاشتن خانواده بیشتر به خاطر ثروت زدگی این زن هست.

فیلم داستان رو طوری روایت میکنه که به جانبداری کامل از شخصیت اصلی میپردازه.
و این حق رو به اون میده که برای رسیدن به آرزوهای گذشته اش میتونه حق شوهر و فرزندانش رو زیر پا بذاره!
و بی غم ، نبود اونها به یه زندگی روسپی وار رو بیاره ... زندگی رویایی خودش! که اون در بند و مالکیت کسی نیست!

ّFuc-k'n American Dream


من بهش 7.5 میدم!
تاثیر گذار و مبادی اصول!
اما مغایر اونچه که واقعیته ...
به هر حال!

 




برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٩ توسط یاسر بیانی
نظرات شما ()
سلام، به وبلاگ "سینما از نگاه من" خوش آمدید استفاده از کلیه مطالب با ذکر منبع بلامانع است