
«نادین لبکی» کارگردان لبنانی با فیلم «حالا ما باید کجا برویم» انتخاب اول تماشاگران جشنواره تورنتو شد.
اختتامیه سی و ششمین جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو شامگاه یکشنبه برگزار شد و فیلم لبنانی «حالا ما باید کجا برویم» به کارگردانی «نادین لبکی»، برنده جایزه برتر این دوره از رقابتهای سینمایی تورنتو شد.
بنا بر اعلام هالیوود ریپورتر، درام حالا ما باید کجا برویم، روایتگر داستان روستایی در خلال جنگ لبنان است .
توضیح تکمیلی خودم:
فیلم قصه چند زن با مذاهب مختلف هست در لبنان که میخوان در صلح زندگی کنند و دایره ی امنی برای اجتماع پر تضاد خودشون تشکیل بدن که تعاملاتشون با هم داستان فیلم رو میسازه. از نظر من این میتونه یک پتانسیل خوب و قوی فیلمنامه باشه اگر بی غرض نوشته بشه و جانب گرایی رو کنار گذاشته باشه.
سوژه در یک کلام فوق العاده است از نظر من.
ضمنا این رو هم بگم که فیلم "جدایی نادر از سیمین" هم در این بخش رقیب این فیلم بوده که در رده بندی فیلم های محبوب تماشاگران در مقام دوم و بعد از این فیلم جای گرفته و از اونجایی که فستیوال تورنتو برای چنین آثاری حکم تایید برای جایزه اسکار رو داره کمی حرف و حدیث پیش اومده که خیلی مهم نیست البته! 
سیوششمین جشنواره فیلم تورنتو طی روزهای هشتم تا هجدهم سپتامبر (17 تا 27 شهریور ماه) برگزار شد.
امسال، در جشنواره فیلم تورونتو، 268 فیلم در طول 11 روز به نمایش در آمد.
برچسب ها : اخبار سینمای مستقل ،سینمای غیر هالیوودی
مرثیه ای بر یک رویا ! ...
کارگردان: مارک هرمن
فیلم نگاهی عمیق و احساسی به واقعه ی هلوکاست و کشتار یهودیان توسط نازی ها دارد که ایده ی نویی به نظر نمیرسد ...
اما نمایش این روایت در قالب روابط دوستانه و پاک دو کودک که هر دو نماد معصومیت هستند وجه تمایز فیلم با آثار مشابه است. نمایش خشونت بی حد نازی ها طوری که گاه لرزه بر اندام بیننده هم می اندازد و در مقابل نگاه معصوم و تن نحیف کودکی یهودی که هیچ درکی نسبت به رنجی که میکشد ندارد ... و ذهن اش آماج چرایی هاییست که حق طرح آن را ندارد ...
فیلم با نمایش درد و رنج یهودیان آن ها را تا حد قدیس بالا میبرد و در مقابل بدون استثنا تمام افراد طرف دیگر حفاظ را آدم هایی بی رحم و خون خوار تصویر میکند و تنها نقطه ی سپید این افراد هم فرزند کم سن و سال یک افسر نازی است که آن هم مدت زیادی جزو استثناها قرار نمیگیرد و سپیدی اش رو به افول میگذارد تا سیاهی تمام افراد فیلم را به جز پیژامه پوشان فرا گیرد و به نوعی آنها را مستحق دریافت غرامت به هر نحوی بداند ...
نگاه فیلم به نظر بنده به شدت یک طرفه بوده و تاکید های پی در پی بر حصار میان پیژامه پوشان و افراد دیگر هم میتوادند جلوه ای از این مدعا باشد کما این که بدون هیچ پیشینه ای بیننده را در عمق یک بحران روحی روانی قرار میدهد بدون این که سرگذشتی از شخصیت های فیلم به او بدهد و این که چرا باید شاهد چنین روندی در بطن اثر باشد ...

شخصیت پردازی نه چندان دقیق و گاه صرفا به منظور بیان ایده در فیلم خود نمایی میکند ... که میتوان به مادر بزرگ آن افسر جوان که مخالف نازی ها بود اشاره کرد ... در کل از این دست شخصیت های ناقص در فیلم زیاد به چشم میخورد ...
فیلم یک درام بسیار زیرکانه و تاثیر گذار است که با بهره بردن از عناصر مختلف از جمله معصومیت کوکانه ی دو شخصیت اصلی فیلم مفهومی از پیش تعیین شده را (بدون دادن حق انتخاب به مخاطب) به بیننده القا میکند ... و واقعا در این زمینه خوب هم عمل کرده و با استفاده از بازیگران خوب و صحنه پردازی ها و حتی دیالوگ های به جا و تدوین عالی یک اثر قابل تامل به لحاظ ساختاری ارائه داده ...
نکته : به یاد آوریم زمانی را که یهودی بودن در اروپا یک افتخار بود و یهودیان سپر های بزرگ قرمزی در بالای درب خانه هاشان نصب میکردند تا به یهودی بودنشان افتخار کنند ... اما چه شد و آنها چه کردند که روزگار با آنان چنین کرد ...
این یک سوال بی پاسخ در اکثر آثار مشابه هست که در ذهن بیننده ی کنجکاو شکل میگیره و پاسخ داده نمیشود ...
فیلم برداری : 8
داستان : 8
پرداخت شخصیت : 7
تدوین : 8
موسیقی :9.5
در کل : 7
برچسب ها : یادداشت ها ،سینمای غیر هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام
Departures - おくりびと
![]()
برنده ی بهترین فیلم خارجی زبان اسکار 2009
(این رو قبل از نوشتن این متن نمیدونستم!!)
داستان در مورد مردی هست که خودش رو یه بازنده ی تمام عیار میدونه اما آشنایی اش با پیرمردی که مرده ها رو طبق آئین سنتی غسل میده دگرگونی اساسی در زندگی اش به وجود میاره ...

روایتی زیبا از مفهوم زندگی،
و این که چرا زندگی میکنیم،
نگاهی لطیف و موسیقایی به مفهوم زندگی و یاد گذشته ها
و در عین حال به یاد داشتن پایان کار ...
موسیقی از ارکان اصلی فیلم هست به نظرم که حتی بازی خوب و داستان پرمعنای اون رو به حاشیه میبره و در عین حال نماهای باز و زیبا از طبیعت واقعا بیننده رو تحت تاثیر قرار میده.
کارگردان در تک و توک نماهایی از فیلم تشابه زندگی انسان رو با زندگی پرنده های مهاجر به تصویر کشیده که بسیار جای فکر داره و در عین حال بسیار زیباست مفهوم مهاجرت پرندگان رو با مرگ آدمی در هم آمیختن و اون رو وجه تشابه قرار دادن بسیار به جا و زیباست.
کوبایاشی کسی هست که با یک سوال بزرگ در زندگی اش رو به رو هست
"اگر قراره آدم بمیره چرا زندگی رو با تمام مشقات اش ادامه میده؟ "
شخصیت اصلی داستان به نوعی به پوچی رسیده و مرگ رو پایان راه میدونه
نکته ی جالبی که در طول فیلم نظرم رو جلب کرد ادای احترام به تمامی عقاید و مذاهب مختلف بود که در نوع خودش بسیار زیبا بود.
به نوعی احترام به عقایدی که در اصل یکی هستند و اون اصل این هست که مرگ پایان کار انسان نیست ...
پیام کل فیلم در اون جملات پر احساس متصدی جایی که مرده ها رو تو اون میسوزوندن خلاصه میشه :
کار کردن تو همچین جایی من رو به فکر فرو برد و فهمیدم که مرگ پایان کار نیست ... یک دروازه است ... برای رفتن از مرحله ای به مرحله ای دیگر ... یک دروازه ی واقعی ...... و من هم مسئول این دروازه هستم ... من آدم های زیادی رو از این دروازه رد کردم ...
" سفر خوبی داشته باشید "
" به زودی میبینمتون "
این چیزهایی هست که من معمولا به اون ها میگم
(صدای فشار دادن دکمه ی دستگاه سوزاندن جسد)
نقد تقریبا تندی که کارگردان از دنیا پرستی ارائه میده رو میشه در جای جای فیلم دید،
سرزنش افرادی رو که از این واقعیت انکار ناشدنی زندگی فرار میکنند واقعا دیدنی بود و جای تامل داشت.
شخصیت های اصلی فیلم هیچ دلبستگی دنیایی نداشتند جز "عشق" که البته باز هم مفهوم جاودانگی در موردش صدق میکنه ...
این دل کندن برای کوبایاشی سخت بود اما تبعات بعدی اون علاوه بر جواب دادن به سوالات و ابهاماتش به زندگی اش هدف داد و در شناخت بهتر نسبت به پیرامونش کمک اش کرد.

البته فیلم نقطه ضعف هایی هم داشت که از جمله میشه به این موارد اشاره کرد ...
عدم انسجام در ریتم روایی کلی که گاه تند و گاه خیلی سرد و خسته کننده میشد.
عدم شخصیت پردازی خوب برای افراد فرعی داستان ...رخ دادن تغییراتی که در حالت عادی نیاز به زمان بیشتری داشت (ترک کردن خانه توسط همسر کوبایاشی و تحول در روابط پدر و پسری شخصیت اصلی داستان)
در کل فیلم زیبا و قابل تاملی بود ...
فیلمبرداری : 8
شخصیت پردازی : 8
موسیقی : 10
بازی ها : 9.5
تدوین : 9 (بخش های مربوط به خاطرات کودکی واقعا عالی بود ...)
در کل : 9
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،سینمای ژاپن ،سینمای غیر هالیوودی
در ابتدای آفرینش دودرخت در بهشت در اختیار انسان قرار می گیرد :
خداآدم و حوا را پس از دست اندازی به درخت دانش مستوجب کیفر دانسته و ایشانرا از بهشت می راند
و درخت حیات را از دست ایشان پنهان می سازد .

پنهان شدن درخت حیات از دست انسان باعث ایجاد عطش وی در پی یافتن "چشمه" حیات میشود
و این درخت حیات که بعنوان چشمه جاودانگی معنا یافته را اقوام "مایا" مییابند
ولی جد بزرگ ایشان خود را فدای زندگی جاودانگی کرده
و با تقدیم جانخود به درخت حیات برتری آن را نسبت به درخت دانش که در اختیار انسان است
به چالش نمی کشاند و خود به سوی هاله ی "شیبالبا" که جایگاه مردگان است عروجمیکند.
متن فوق درون مایه اصلی داستان فیلم است.
یک فیلم کاملا چند وجهی ...
خیلی سخته در مورد همچین فیلمی نوشتن.
با توجه به متن ابتدایی پستم اندکی ادمه میدهیم!
البته مسلمون ها اعتقاد دارند که یک درخت وجود داشته همون طور که در قرآن کریم داریم :
"و لا تقربا هذه الشجره."
از آن پس قوم مایا وظیفه بزرگ خویش را پنهان نگاه داشتن درخت حیات از دست سایر انسان ها تعریف می نماید .
آنچنانکه ذکر گردید انسان بدون توجه به "زمان و دوران خود" همیشه بدنبال رهاییاز بند پایان هستی بوده
و این نیاز عطش وی را برای بقا ، به جریانی مبدلمی سازد که هدف خویش را جستجو برای یافتن "چشمه" زندگی و تسلط بر آنمی داند
... این پنهان سازی درخت زندگی عطشی رو در انسان زنده میکنه که تا ابد هم گرفتارش میمونه
مگر در صورتی که خویشتن خویش غلبه کنه و به سعادت واقعی برسه.
در غیر این صورت این عطش که همانا وسوسه ای شیطانی هم هست نه تنها به زندگی جاوید ختم نمیشه بلکه به نیستی انسان می انجامه.
داستان سه دنیای مختلف رو شمال میشه ...
دنیای اول زمان حاضر هست و پزشکی به نام "تام" که همسرش در اثر تومور مغزی در حال مرگه.
دنیای دوم در قرون وسطا و در متن دنیای شگفت انگیز "قوم مایا" میگذره و سلحشوری که به دنبال آزادی اسپانیا و ازدواج با ملکه است.
دنیای سوم ...
برای این دنیا تعریف بهتری از "برزخ عرفانی" نتونستم پیدا کنم.
جایی که زمان معنایی نداره ... شما در حال هستید در عین حالی که در گذشته و آینده هم هستید!
جایی که همه چیز در کمال خودشه و شما حتی میتونید گذشته رو تغییر بدید ...


سوال اصلی فیلم رو "تام" بار ها و بار ها تکرار میکنه ... "من نمیدونم این چطوری تموم میشه ... "
"این" در واقع کنایه ایست از زندگی فانی که "تام" خودش رو دچار اون میبینه ...
نوعی پوچ گرایی که مرگ رو "نوعی بیماری" تلقی میکنه و سعی داره با ابزار دانش این امر الهی رو به چالش بکشه.
در جایی از فیلم میگه :
"مرگ یه نوع بیماریه ... و من درمان اش رو پیدا خواهم کرد."
این نگاه غلط بزرگترین مشکل سر راه "تام" در هر سه زمان هست.
و این مشکل ادامه داره ...
اون هر بار "ایزی" (همسرش که مظهر عشق در کالبد انسانیست) رو از خودش میرونه.
و هر بار خودش رو محدود به عنصر "زمان" میبینه.
و سعادت و رستگاری نهایی رو وقتی تجربه میکنه که روح اش رو از بند زمان و مکان رهایی میبخشه و در واقع میمیره.
و "مرگ آغازی است به سوی شگفتی" جمله ای که کاهن مایاها اون رو به زبون میاره ...
و اینطوری به سوال اصلی فیلم پاسخ داده میشه که "این (زندگی) چطوری تموم میشه؟"

در کل سه عنصر اصلی مورد نظر فیلم هست ...
زمان
علم
عشق
و البته مرگ که به نوعی نتیجه گیری این سلوک عارفانه ی فیلمساز هستش.
مرگی که سرآغازیست به سوی بی نهایت نیاز دیگر انسان تا رسیدن به کمال مطلق و درک پروردگار .
ساعت ها میشه در مورد این فیلم حرف زد.
دوست داشتنی بود و خوش ساخت ...
و البته از مهم ترین عوامل تاثیر گذار بودن موسیقی بی نظیر فیلم بود.
و البته تدوین پیچیده و تو در توی فیلم که کاملا با حال و هوای شخصیت اصلی هماهنگ بود و در نوعی سردرگمی به سر میبرد.
بازی های جون دار و باور پذیر و قدرتمند هیو جکمن و ریچل ویز هم مکمل فیلم بود تا تبدیل بشه به یکی از بهترین معناگراهایی که تا به حال دیدم.
تا یادم نرفته این رو هم بگم! که ترکیب چند مکتب مختلف از جمله "ذن" . "مایا" . "مسیحیت" هم در نوع خودش جالب توجه بود.
امتیاز من به فیلم 9.5 .
موسیقی اش البته فرارتر از 10 بود انصافا ... بی انصافیه که نمره کامل بدم بهش ...
برچسب ها : فیلم های هالیوودی ،فیلم هایی که دیده ام ،یادداشت ها ،سینمای غیر هالیوودی

سینمای روسیه ...
ادای دین و احترام به قهرمانان گمنام جنگ جهانی دوم در روسیه.
«دژ برست» از مهمترین نقاط استراتژیک شوروی سابق.
یکی از نماد های مقاومت در مقابل ارتش آلمان نازی در عملیاتی که به «بارباروسا» شهرت یافت.
داستان مقاوت چند روزه ی زنان و مردانی که در تاریخ گمنام ماندند ...
سال 1942 ... 22 ام ماه جون ... حمله ی ارتش نازی به دژ.
دژی که تنها چهار گروه کوچک ارتش در آن مستقر بودند، 4 روز تمام مقاومت کرد.

روایتی سینمایی از 4 وز مقاومت در مقابل ارتش نازی و آنچه درون دژ گذشت.
راوی قصه کودکی است که در اون زمان در دژ زندگی میکرده و حالا ما فقط صدای پیرمردی رو میشنویم که داره داستان و شرح حال اون رو از سال های دور تعریف میکنه.
اگر زبان کاراکتر ها رو در نظر نگیریم میشه گفت که یه کار هالیوودی است!
از رنگ و لعاب تصاویر گرفته تا قاب بندی ها و تراولینگ های زیبا ...
انتظارم رو از سینمای غیر هالیوودی خیلی بالا برد.

استفاده از جلوه ی ویژه ی بصری در بهترین حالت خودش برای یک اثر در ژانر جنگ جهانی بود.
به طور مثال میتونم به سکانس شروع حمله هوایی آلمان به دژ اشاره کنم که واقعا عالی بود.
پسرک از درختی بالا میره و دوربین در تعقیب اش هست که با رسیدن دوربین به زیر پاهای کودک، هواپیماهای آلمانی رو میبینیم که شروع به بمباران محدوده ی دژ میکنند.
شاید اگر نماهای کلوز آپ بیش از حد طولانی و یک سری حس های اغراق شده ی تئاتری بازیگران نمیبود میتونستم به جرات بگم این فیلم همپای کار های اسپیلبرگ قرار میگیره. این تلاش بر القای حس و پیام از طریق نگاه به خودی خود زیباست اما کمی در این فیلم کش دار میشه و جلوه ی کل کار رو مخدوش میکنه.
همچنین سعی در دراماتیزه کردن برخی کاراکتر ها گاه رو به لودگی میرفت و این منوال اصلا از نظر من جلوه ی خوبی نداشت که مورد اون رو هم میتونم ارجاع بدم به کرکتر پسرکی که برای سینمای اون منطقه فیلم می آورد و تعاملات اش با معشوقه اش و در نهایت با سربازان نازی ...

سکانس های زیبا و داراماتیک متعددی داشت این فیلم که بسیار برام جالب بود.
به خصوص سکانسی که دخترکی کنار جنازه مادرش گریه میکرد وتانکی به طرفش میومد.
پسرک یتیم پش آهنگ که نوازنده ی مارش های نظامی بود به خوبی نماینده ی مردم بیگناهی بود که زندگی شون طعمه ی جنگ و زیاده خواهی اربابان اون شد.
شخصیت فرماندهان در قامت یک اسطوره ی شکست ناپذیر واقعا خود پرداخت شده بودند و آفت هایی همچون غلو در ساختار پرداخت شون کمتر دیده میشد و کاملا از جنس آدم های اطرافشون بودند.
دیالوگ ماندگار فیلم :
بالاخره آلمانی ها دژ رو گرفتند و افرادی که زنده موندند اسیر شدند.
افسر آلمانی خطاب به اسیر ها : کمیسر ها ، یهودی ها ، کمونیست ها ... [در حال تکرار]
کمیسر Yefim Fomin برمیگرده سمت افسر آلمانی : من کمیسرم ... همچنین یه کمونیست و یه یهودی!
[لحظاتی بعد کمیسر فومین تیرباران شد.]
فضاسازی ها خوب و عالی بود.
انتخاب شخصیت ها هم هوشمندانه بود.
در کل فیلم قابل احترامی رو شاهد بودم از سینمای شوروری سابق!
امتیاز کلی : 8
* : جمله ی عنوان مطلب در ابتدای فیلم گفته میشود.
برچسب ها : یادداشت ها ،فیلم هایی که دیده ام ،سینمای غیر هالیوودی ،سینمای روسیه





